تبليغاتX
زیر پوست دانشگاه

زير پوست دانشگاه - سخنان یکی از بچه های انجمن علمی

یکشنبه پنجم شهریور 1385

سخنان یکی از بچه های انجمن علمی

ما برای اینکه ثابت کنیم با بچه های انجمن علمی مشکلی نداریم و به این شایعات که ما با آنها در تعارضات به سر می بریم تصمیم گرفتیم 8 برگ از دفتر خاطرات یکی از اعضای انجمن را همین جا و از همین تیریبون به استحظار همه برسانیم این چند برگ تقدیم به شما:

شنبه: همون لحظه ای که وارد دانشگاه شدم متوجه نگاه سنگینش شدم. هر جا که میرفتم اونو می دیدم. یکبار که از جلوی هم رد شدیم نزدیک بود بهم بخوریم صداشو نازک کرد و گفت (ببخشید) من که میدونم منظورش چی بود. تازه ساعت 5 /9 که داشتم بورد رو میخوندم اومد پشتم سرم شروع کرد به خوندن بورد. آره من که میدونم منظورش چی؟ اون میخواد زن من بشه . بچه ها می گن اسمش مریمه

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم با هاش ازدواج کنم .

یکشنبه : امروز ساعت 9 به دانشگاه رفتم موقع رفتن تو سرویس یه خانمی پشت سرم نشسته بود.و با رفیقش میگفتن و می خندیدند. تازه به من گفتن (میشه شیشه صندلی تونو رو بدید بالا). اسمش رو میدونستم اسمش نرگسه .مس روز روشن بود که می خواد دل منو نرم کنه که بگیرمش راستش منم از اون بدم نمی اومد

از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم که با نرگس هم ازدواج کنم

دوشنبه: امروز به محض اینکه وارد دانشگاه شدم .سر کلاس رفتم .بعد از کلاس. یکی از همکلاسی هام از من جزوه مو خواست.من که میدونم منظورش چی بود .حتما مینا هم علاقه داره با من ازدواج کنه .راستش منم از مینا بدم نمیامد
از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم که با مینا هم ازدواج کنم

سه شنبه: امروز اصلا روز خوبی نبود نه از مریم خبری بود نه از نرگس نه از مینا . فقط یکی از من پرسید(آقا ببخشید امور دانشجویی کجاست؟) . من که میدونم منظورش چی؟ ولی تصمیم نگرفتم با هاش ازدواج کنم چون کیفیش آبی بود احتمالا استقلالیه. وقتی جریان رو به دوستم گفتم به من گفت (ای بابا! بدبخت منظوری نداشته)
ولی من میدونم رفیقم به ارتباطات بالای من با دخترا حسودیش میشه حالا به کوری چشم دوستم هم که شده هر جور شده با این یکی هم ازدواج میکنم

چهار شنبه : امروز وقتی داشتم وارد سلف می شدم یک مرتبه متوجه شدم که از دانشگاه آزاد اصفهان برای اردو به دانشگاه ما اومدن .یکی از دختر از دختر های اردو از من پرسید (آقا ببخشییییییییییییییید ساختمون افشاریان کجاست) من که می دونستم منظورش چیه . خدایش تو کار درستی خودم مونده بودم .....که چطور این دختر اصفهانی هم منو
شناخته بود!!؟ و به من علاقه پیدا کرده بود فقط حیف که اسمش رو نفهمیدم...

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون تصمیم گرفتم که هر طور شده پیداش کنم و با هاش ازدواج
کنم .طفلکی از عشق من پیر میشه

پنجشنبه: یکی از دوستان هم دانشگاه ایم منو به ناهار دعوت کرد من که میدونم منظورش چیه؟(دیگه کور خوندید)!! میخواد من بی خیال مینا بشم راستیتش

از خدا پنهون پنهون نیست از شما چه پنهون عمرا قبول کنم

جمعه: امروز عروسی بزرگ من بود!!! .عجب شکوه وعظمتی ... داشتم انگشتم رو تو کاسه عسل فرو میکردم که....
مادرم یکهو از خواب بیدارم کرد!! و گفت برم چنتا نون بگیرم .وقتی تو صف نانوایی بودم دختری خانمی از من پرسید (ببخشید صف یدونه ای کدومه) من که میدونم منظورش چی بود ... اما عمرا با اش ازدواج کنم

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون من از دختری که بیاد نانوایی خیلی خوشم نمی یاد

شنبه: امروز صبح زود از خواب بیدار شدم صبحانه خوردم و اومدم که راه بیفتم که مادرم گفت امروز جواب نوار مغزت آماده است برو از بیمارستان بگیر .

راستش از خدا پنهون نیست از شما چه پنهون مردم می گن من مشکل روانی دارم (ببین تو رو خدا چه مردمی پیدا میشن)
وقتی رسیدم آزمایشگاه و از خانم مسئول آزمایشگاه جواب آزمایشم رو خواستم گفت(آقا چند لحظه صبر کنید!!)
من که میدونستم منظورش چیه................

نوشته شده توسط زیر پوست دانشگاه در 0:0 |  لینک ثابت   •