تبليغاتX
زیر پوست دانشگاه

زير پوست دانشگاه - موش و گربه عبید زاکانی پس از ورود به دانشگاه

دوشنبه نهم مرداد 1385

موش و گربه عبید زاکانی پس از ورود به دانشگاه

اي جوان دلاور و برنا اي خردمند عاقل و دانا

چون كه درس‌ات فتاد در یزد گر به دانشكده شدي با ما

پس بيا تا دهم تو را پندی قصه موش و گربه برخوانا

گربه نامش عمو... بود ریزجثه و کور چشمانا

از نگاه گزنده او بود همه دانشجويان فرارانا

پي پاپوش بهر خلقانا شغل او شدمدیر گروهانا

كار او بود صيد دانشجو البته بیشتر دخترانانا

آنقدر او بنالاند دانشجو كه نيايد حساب آسانا

حال از موش ماجرا بشنو قوم دانشجويان ترسانا

هم خدا بر سرش زده هم خلق گشته چون ما به بزدی هانا

روز اول كه شد به دانشگاه دختران را چو ديد زيبانا

گفت جايي نباشد از اين به گاه علمي و گاه عيشانا

دختران خوب روي و محجوبند خوب استاد هم فراوانا

به از اين من دگر چه ميخواهم تا ابد من بمانم اينجانا

چند روزي گذشت تا فهميد که هست استادی بيسوادانا

گاه علمش به گاه رفته بديد گاه دختر بديد پابرجا

پس برون از كلاس در راهرو پي دختر قدم به ميدانا

يك شماره نوشت در كاغذ كاغذك سوي دختركانا

دخترك نيز كاغذك بگرفت آتش عشق شعله ورانا

ليك اين ماجراي رويت كرد موشکی زاهد مسلمانا

نام او بود .... ناما چنگ و دندان زدي به سوهانا

ناگهان جست و آن دو را بگرفت چون پلنگي شكار كردانا

گربه را خودش به دندان برد دخترك را ننه مراقبانا

گربه گفت داد و بيدادی بكنم تا شوم رهايانا

همه دانشجويان بيايند پيش مي رهم با كمك ايشانا

هرچه فرياد كرد ديد اي واي همه پشمش حساب كردانا

جمله دانشجويان سر اندر زير تنشان همچو بيد لرزانا

همه از ترس پاسبان پس بروند شال ها را کلاه کردانا

نوشته شده توسط زیر پوست دانشگاه در 0:0 |  لینک ثابت   •