تبليغاتX
زیر پوست دانشگاه

زير پوست دانشگاه - شهرت

شنبه سوم تیر 1385

شهرت

شهرت

 

1- فیسلسوف گمنامی در قرن هفدهم زندگی می کرد. تصمیم گرفت مشهور بشود این بود که یک روز گفت: ((من می اندیشم ، پس هستم)) و از آن روز به بعد حسابی مشهور شد.
2- در قرن نوزدهم فیلسوف گمنامی زندگی می کرد. خیلی دوست داشت مشهور بشود. یاد فیلسوف قبلی افتاد، این بود که تصمیم گرفت جمله ای درباره اندیشه بگوید: ((من، همانم که می اندیشم)) و از آن به بعد حسابی مشهور شد.
3- فیلسوف گمنامی در قرن بیست و یکم زندگی می کرد. این فیلسوف هیچ تلاشی برای مشهور شدن نمی کرد. اصلا کوچکترین تمایلی هم به مشهور شدن نداشت. یک روز برای خرید ماست از خانه خارج شده بود. دو سه نفر مرد قلچماق به طرفش آمدند. گفتند: تو همان نیستی که می اندیشیدی؟ منتظر جوابش نشدند و با مشت و لگد به جانش افتادند. بعد هم کشان کشان بردندش.
از آن روز به بعد دیگر کسی فیلسوف را ندیده است، هر چند، علی رغم میلش، حالا دیگر حسابی مشهور شده است. اگر آن فیلسوف هنوز زنده بود حتما می گفت: ((من می اندیشم ، پس نیستم)) یا ((کاش نمی اندیشیدم))

نوشته شده توسط زیر پوست دانشگاه در 6:9 |  لینک ثابت   •