تبليغاتX
زیر پوست دانشگاه

زير پوست دانشگاه - نجات عشق

سه شنبه نهم خرداد 1385

نجات عشق

 

نجات عشق

در جزیره ای زیبا تمام حواس زندگی می کردند . شادی غم

غرور عشق و . . .

روزی خبر رسید که به زودی جزیره به زیره آب فرو خواهد

رفت .همه ساکنین جزیره

قایقهایشان را آماده و جزیره را ترک کردند.اما عشق

می خواست تا آخرین لحظه بماند

چون او عاشق جزیره بود.

وقتی جزیره به زیره آب فرو می رفت عشق از ثروت که با

قایقی با شکوه جزیره را ترک

می کرد کمک خواست و به او گفت:ایا می توانم با تو همسفر

شوم.

ثروت گفت:نه من مقدار زیادی طلا ونقره داخل قایقم هست

ودیگر جایی برای توندارم.

پس عشق از غرور که با یک کرجی زیبا راهی مکان امنی بود

کمک خواست.

غرور گفت:نه من نمی توانم تو را با خود ببرم چون تمام

بدنت خیس و کثیف شده و

قایق زیبای مرا کثیف خواهی کرد.

غم در نزدیکیه عشق بود.پس عشق به او گفت:اجازه بده تا من

با تو بیایم.

غم با صدای حزن آلود گفت:آه عشق من خیلی ناراحتم و احتیاج

دارم تنها باشم.

عشق این بار سراغ شادی رفت و او را صدا زد.اما او

آنقدر غرق شادی وهیجان بود

که حتی صدای عشق را هم نشنید .

آب هر لحظه بالا وبالاتر می آمد و عشق دیگر ناامید شده بود

که ناگهان صدایی

سالخورده گفت:بیا عشق من تورا خواهم برد.

عشق آنقدر خوشحال شده بود که حتی فراموش کرد نام پیرمرد

را بپرسد و سریع

خود را داخل قایق انداخت و جزیره را ترک کرد.وقتی به خشکی

رسیدند پیرمرد به

راه خود رفت و عشق تازه متوجه شد کسی که جانش را نجات داده

بود چه قدر

بر گردنش حق دارد.

عشق نزد علم که مشغول حا مساله ای روی شن های ساحل بود

رفت و از او

پرسید:آن پیرمرد که بود؟ علم پاسخ داد زمان.

عشق با تعجب گفت:زمان!اما چرا او به من کمک کرد؟

علم لبخندخردمندانه ای زدوگفت:زیرا تنها زمان قادربه درک

و عظمت عشق می باشد.

 

نوشته شده توسط زیر پوست دانشگاه در 6:13 |  لینک ثابت   •